آيلاآيلا، تا این لحظه: 16 سال و 16 روز سن داره

آیلا نازدونه مامان و بابا

عکس تولد

دختر نازم تولد مبارک   این هم آیلای شادان در کنار کیک تولد و هدایاش    چه با دقت داره به حرکت قطارش نگاه می کنه هنوز هیچ کسی نیومده من اسمارتیزها رو امتحان کنم واقعا خوشمزه هست چه با حال هم داره شمع رو فوت می کنه این هم الوین کوچولو . آیلا می پرسه اینطوری بایستم و کیک رو ببرم خوبه ای جانم چه دست الوینم گرفته الوین جون یاد بگیر اینطوری کیک می برن حالا یک عکس دونفری خوب دیگه حالا گریه نکن خوب این هم از مراسم الان شروع کنین به اسمارتیز خوردن . جانمی جان   ...
29 مهر 1391

کیک های تولد

ا مسال به دلیل پاره ای مسائل نتونسیم برا خانم گلی تولد مفصلی بگیریم در نتیجه چند بار کیک درست کردم و چندین تولد گرفتیم البته فکر می کنم برای آیلایی که بد نگذشته چون عاشق فوت کردن شمع شده و برای چندین و چند بار می خواست شمع فوت کنه این چند تا عکس هم از کیکهاش هست  در ضمن برای تولدش به آتلیه رفتیم که نازدونه اصلا همکاری نکرد فکر نکنید که گریه می کردنه خیر بلکه می گفت اصلا لازم نیست عکس بندازیم تازه آخر کار هم با گریه از آتلیه خارج شد و این دو تا عکسم من در ضمن آماده شدن ازش گرفتم ( با پوزش که تار افتاده )     این هم عکسهای گرفته توسط مامانی در آتلیه     ...
22 مهر 1391

داستان تولد فندق کوچولو

      18 مهر 1389 صبح زود حدود 5 بابایی برای تشکیل پرونده به بیمارستان رفت در بیمارستان گفته بودند خود مریض هم بیاد و در نتیجه بابایی دست خالی برگشته بود  از اونجایی که مامانی هم خیلی دلش برا عمل رضا نمی داد دائم دست دست می کرد در نتیجه کمی دیر به بیمارستان رسیدیم  ماماما زودتر از ما رسیده بود که یک دفعه خانم دکتر آمد و گفت پس کجایید و دست مامانی رو گرفت و با خودش برد تا پرستارها مامانی رو برا عمل آماده کنند . بابایی هم زود زود به مسئول بانک خون بند ناف تلفن می کرد تا زودتر برسه چون خانم دکتر خیلی عجله داشت . مامانی تو اتاق عمل دراز کشیده بود و در حال صحبت با خانم دکتر مهربون بود که بالاخره مسئو...
18 مهر 1391

داستان آخرین روز فندق بودن آیلایی

خانم کوچولوی مامان کم کم صدای پای تولدت به گوش می رسه  چه زود این دوسال گذشت مثل برق و باد حالا تمامی اون اتفاقات مثل یک فیلم تو ذهنم دارن حرکت می کنند درست در چنین روزی حدود ١٢ ظهربود که مامانی به همراه بابایی برای آخرین چکاب وضعیت فندق به سونوگرافی رفتند و  دکتر گفت که هم حرکات نی نی کم شده و هم بند تاف به گردنش افتاده ما هم سریع خودمون رو به مطب خانم دکتر رسوندیم خانم دکتر در حال خارج شدن از مطب بودند که دوباره برگشتند داخل بعد از دیدن سونو گرافی گفتند فردا صبح ساعت ٧ برا عمل آماده شو . هر چی مامانی اصرار کرد تا چند روزی برا زایمان طبیعی  صبر کنند خانم دکتر گفتند مامانی باید کنرل کنه اگه خطر ناک تر بش...
17 مهر 1391

روز جهانی کودک

١٧ مهر مصادف با ٨ اکتبر روز جهانی کودک هست . این روز رو به تمام کودکان سراسر دنیا تبریک می گم و برای همشون آرزوی سلامت دارم آیلا جونم روزت مبارک ...
17 مهر 1391

آیلا در بازار تبریز

دو روز پیش برای خرید به بازار قدیمی تبریز رفته بودیم آیلا هم مثل خانمهای متشخص آرام  تو کاسکه نشسته بود و با دقت هر چه تمام تر به اطراف نگاه می کرد و چون این بار بازار در حال بستن بود و آرام شده بود فرصتی شد تا چند تا عکس از نازدونه بندازم هرچند هوا تاریک بود و عکسها خیلی کیفیت خوبی ندارند. هر موقع هم که بابایی از  آیلا می پرسید کی تو بازار کار می کنه  می گفت عموها و دادا   نون و پنیرشم تو دستش بود و حتی برای یک لحظه هم به من نمی داد. پشت سرش هم در قدیمی یک از بازار های تبریز هست اینجا هم چنان با دقت به آقایی که در حال جمع کردن وسایل مغازش بود که هرچه من صداش می کردم اصلا سرش رو بر...
11 مهر 1391

دخملی شیرین زبون

دخمل کوچولوی مامان دیگه حسابی بلبل زبون شده تند تند صحبت می کنه شاید هم برخی کلمات رو درست ادا نکنه ولی عین ماشین کپی هرچی از دهن ماها بیرون دقیقا تکرار می کنه . هر موقع من شعری رو می خونم اگه به دنبالش بخوام یک شعر دیگه بخونم میگه نه نه باید همون شعر رو برای چندین مرتبه بخونم و گاهی با من همراهی می کنه مثلا مامان :خرگوش من چه آیلا : ناسه(نازه) مامان گوشاش چه قد آیلا : دراسه (درازه  اونم با لحن کاملا کشیده ادا می کنه ) مامان : می خوره خیلی آیلا : کافو( کاهو مامان : می پره مثل آیلا: آفو (آهو)     ...
11 مهر 1391

سرما خوردگی

دیروز صبح که خانمی از خواب بیدار شد تا برا رفتن به خونه ماماما آماده بشه دیدم که چند بار عطسه و سرفه کرد بعد هم بابایی گفت احساس می کنه که کمی تب داره . نمی دونم چطوری راضی شد که تب سنج رو زیر بغلش بذاره ( فکر کنم به خاطر وجود عمه گلش سارا جون بود) دیدیم بله تب تشریف آورده ، بالاخره راهی خونه ماماما شد . ظهر که برگشت سرحال به نظر می رسید ولی از بعد از ظهر که اصلا هم نخوابیده بود و کلافه بود آبریزش و عطسش شدیدتر شد . با پیشنهادسارا ٢ لیوان دم کرده پولک و پونه دادم چون شیرین بود آیلایی بهش شربت میگفت و خیلی عالی هم همه رو نوش جان کرد .بعد هم با بابایی تصمصم گرفتیم تا به مطب عمو دکتر بریم که بین راه خانمی لالا کرد چه خوب شد چون راحت تر ت...
5 مهر 1391
1